تبليغاتX
FIRST LOVE

FIRST LOVE

ارزوهای محال...

 

 

 

 

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و اخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

باهمه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیونه ای گذاشت اثر

نشد یه بار م برسم به رزو های محال

یه خاطره مونده برام بایه سبد میوه ی کال

باور نکرد یه موژه شو به صدتا دنیا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دریا نمیدم

نشد دوست دارم بگه به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد نشه از روی شعرام سرسری

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره

اتیش گرفتم و یه بار نگام نکرد بگه اره

نشد شبی یه بار واشس یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم،نشد نره،نشد بیاد،نشد بخواد

نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا،بعدم شما

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 6:59 PM توسط Arefe |


رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زده ای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:57 PM توسط Arefe |


من برای سال ها مینویسم ......سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشوند.......افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود......همیشه یکی بود یکی نبود

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:49 PM توسط Arefe |


فرصت

به من چیزی بگو شاید

هنوزم فرصتی باشه          

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه بیدا شه

یه راهی رو به من وا کن

تو این بیراهه ی بنبست

یه کاری کب برای ما

اگر مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن

به احساس تو بیزارم

ا

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:44 PM توسط Arefe |


باران

 اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود 
عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟
پیش‌بینی‌اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی می‌کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم.
تنها برو!

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 1:22 PM توسط Arefe |


نگفته ها

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم عزیزم این کار را نکن
نگفتم برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه
رویم را برگرداندم
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی را که نگفتم می‌شنوم

نگفتم عزیزم متاسفم
چون من هم مقصر بودم
نگفتم اختلاف‌ها را کنار بگذاریم
چون تمام آنچه می‌خواهیم
عشق و وفاداری و مهلت است
گفتم اگر راهت را انتخاب کرده ای
من آن را سد نخواهم کرد
حالا او رفته
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی را که نگفتم می‌شنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم
نگفتم اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود.
فکر می‌کردم از تمامی‌آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا تنها کاری که می‌کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
نگفتم
بارانی ات را درآر
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم
نگفتم جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست
گفتم
خدانگهدار موفق باشی 
خدا به همراهت او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.

 

شل سیلور استاین

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 1:17 PM توسط Arefe |


یا تو یا مرگ

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشوعوض   کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام..... 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

بابا اشکاتو پاک کن الان یکی میبینه مسخرت میکنه

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 12:43 PM توسط Arefe |


تو

تو همیشه با منی ..

 

دلم برات تنگ شده….. اما من… من میتونم این دوری رو تحمل کنم…

 

به فاصله ها فکر نمیکنم …… میدونی چرا؟؟ آخه … جای نگاهت رو نگاهم مونده ….

 

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم…. رد احساست روی دلم جا مونده …

 

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ….. چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن….

 

حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت

 

میدونی…. میدونی که همیشه با منی …. میدونی که تو ، توی لحظه لحظه های من جاری

 

هستی…. آخه تو ، توی قلب منی… آره ! تو قلب من….

 

برای همینه که همیشه با منی… برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی… برای

 

همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم… آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه… هر وقت حس

 

میکنم دیگه طاقت ندارم…. دیگه نمیتونم تحمل کنم… دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس

 

عمیق میکشم…. دستامو که بو میکنم مست میشم… مست از عطرت !!

 

صدای مهربونت رو میشنوم … و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم…..!

 

به عشق و به تو….. آره… به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه… اونوقت تو رو نزدیکتر از

 

همیشه حس میکنم…. اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش

 

دارم..  به این تنهایی دل بستم… حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست… پر از یاد عشقه..

 پر از اشک های گرم عاشقانه!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:11 PM توسط Arefe |


فکری به حال خستگی های دلم بکن

وقتی که بی هیچ بهانه ای

از من دور میشوی

و من نقش نگاه آسمانیت را

در جای جای یادم نقاشی میکنم

فکری به حال دلتنگی های گاه و بی گاهم بکن

وقتی که حضورت را در تمام خیابانها گم میکنم

  فکری به حال دیدگان باران زده ام کن

وقتی که نبودنت را با خودم هجی میکنم

و برای رسیدن لحظه های بازگشتت

تمام جاده ها را در خورجین قدیمی ام جمع میکنم

فکری به حال آتش سرکش درونم بکن

وقتی نیستی و با نبودنت تمام شبهایم یلدا میشود

و روزهایم بس که تاریک است

روی شب را سفید میکند

فکری به حال دغدغه های بی بهانه ام بکن

وقتی میروی و من فقط با اشک چشمانم

رد پاهایت را از جاده میشویم 

فکری به حال تنهایی بی پایانم بکن 

وقتی برای هزارمین بار پنجره را برای دیدن آمدنت باز میکنم 

و بی آنکه حتی سایه ای از کوچه گذر کند 

بی اختیار صدای قدمهایت را می شنوم 

فکری به حال کودک درونم بکن 

که وقتی نیستی مدام بهانه میگیرد 

و تمام بادبادکهایش را 

درآسمانی که با نگاه تو پیوند دارد 

رها میکند و ازآن میگذرد 

فکری به حال آیینه های زنگار بسته ای بکن 

که وقتی تو را در خود نمی بیند ترک میخورد  

فکری به حال دستان نمناکم بکن

که هر چه شبنم است از روی گلها جمع کرده 

تا برای رویش دوباره ات بتوانی از آن بنوشی 

فکری به حال چشمهایم بکن 

که بی تو اشک را هر شب مهمان لحظه هایش میکند 

و برای دیدن لحظه ای که باز میگردی با تمام 

خوابهای عالم قهر کرده است 

فکری به حال این روزهای خسته و کشدار بکن 

که وقتی نیستی هر روز سالی میگذرد 

و هر لحظه هزار ثانیه دارد 

فکری به حال قهوه ای چشمان بکن 

که بی تو رنگ میبازدو جایش را به خاکستری 

لحظه های انتظار میدهد

فکری به حال من بکن 

که بی تو هیچ بهانه ای برای بودنم ندارم 

و تمام امید من به لحظه ایست که آمدنت را

از دور میبینم 

کاش لحظه آمدنت همین حالا باشد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:0 PM توسط Arefe |


you

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 7:46 PM توسط Arefe |


بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 7:43 PM توسط Arefe |


عشق من

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 2:8 PM توسط Arefe |


چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:9 PM توسط Arefe |


یک روز دیگر بی تو گذشت و همچنان لحظه های زندگی ام بی تو سرد است!

یک روز دیگر با دلتنگی گذشت و همچنان دلم هوای تو را کرده است....

روزهای سرد زندگی ام بی تو میگذرد ، اما هنوز هم به یادت هستم و

با عشقت زندگی میکنم.... یک روز دیگر بدون تو گذشت و

دوباره یک قطره اشک دیگر از چشمانم سرازیر شد!


و همچنان لحظه های بی تو بودن میگذرد اما من هنوز در کنار تو هستم!

اگر هنوز هم زنده ام ، به عشق بودنت نفس میکشم!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:4 PM توسط Arefe |


تنهایی من

تنهایی من

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های
زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی 
و خود در تنهایی و
سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و
دوری

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:57 PM توسط Arefe |


looove

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:53 PM توسط Arefe |


چه زیباست!!!

چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
 

و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !


 و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !


 ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !



بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !



چه زیباست بخاطر تو زیستن ...



ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !



چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !



 بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! 



 چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !



برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !



کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !



ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!



و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:51 PM توسط Arefe |


عشق

 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:41 PM توسط Arefe |


مرگ برای عشق

معلم از بچه ها پرسید:عشق چیست؟لنا با چشم های قرمز پف کرده گفت :عشق؟؟؟؟دوباره یه نیشخند زدوگفت:عشق...ببینم خانم معلم شما تابه حال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث کرد و جواب داد:خوب نه ولی الان دادرم از تو می پرسم.لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیش رو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره به جز اون شخص دیگه ای رو تو دلم راه ندم.برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه.گریه های شبانه ودور از چشم بقیه به طوری که بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم.بیشتراز هر چیز و هر کسی. حاظر بودم هر کاری براش بکنم هر...کاری. من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود .بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بود.عاشق همدیگه بودیم از ته قلب همدیگر رو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن .عشق یعنی تو سرد ترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی   عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیز و هر کسی به خاطرش بگذری.اون زمان خانواده های ما زیاد با هم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت:که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت.پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود.پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه. رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون رفت و پدروم منو به رگبار کتک بست .اون رفت و ازاون به بعد هیچ کس ازش خبر نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:لنای عزیز:همیشه دوست داشتم و دارم من تا اخرین ثانیه عمر به عهدم وفا می کنم.منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا توی اون دنیا به هم مر سن پس من زودتر میرم و اون جا منتظرت می مونم.خدا نگه دار گل من.لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت:خوب خانم جواب واضح بود.لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت :چه کسی؟ناظم  جواب داد:نمی دونم یه پسر جوان.دست لنا شروع کرد به لرزیدن.ناگهان  روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد.اره لنای قص ی ما رفته بود پیش عشقش!!!!!!!

برای تمام عاشق های دنیا!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:34 PM توسط Arefe |


آرزو

 

آرزو

دارم شبی عاشق شوی

آرزو

دارم بفهمی درد را

تلخی برخورد های سرد را

می رسد روزی که بی من لحظه ها سرکنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که شبها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را

مو به مو از بر کنی

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 2:35 PM توسط Arefe |


چه آسان!!

کولع بار سفرت را بستی ایا می دانی؟

چه عاشقانه پشت سرت گریه کردم!

هق هق شبانه ام قلب ستاره های غریب را لرزاند؟

آیا می دانی؟؟؟

اگر می دانی برگرد

برگرد!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 2:28 PM توسط Arefe |


عشق واقعی

 

 

قصه از اونجا شروع شد كه ...

گفت : اگه دوسم داري ثابت كن

گفتم : چجوري؟

تيغ و برداشت و گفت : رگتو بزن

گفتم : مرگ و زندگي دست خداس .

گفت : پس دوسم نداري

تيغو برداشتم و رگمو زدم .. وقتي داشتم تو اغوشش جون مي دادم ..

گفت : اگه دوسم داشتي تنهام نميذاشتي

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 12:39 PM توسط Arefe |


عاشق واقعی

دختری به کورش کبیر گفت:من

عاشقت هستم.کورش گفت:

لیاقت شما برادرم است که از

من زیباتر است وپشت سرشما

ایستاده!دختر برگشت ودید کسی

نیست!کورش گفت:اگر عاشق بودی

پشت سرت را نگاه نمی کردی!!!!

+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:51 PM توسط Arefe |


مرگ دوست

اگر روزگاری گذشت وبه شهر من گذر کردی 

وبه دیارم رسیدی وقبری را یافتی که اشک چشمانت

را خود به خود فرا گرفت.ان قبر قبر من است پس

بنشین و برای من اخلاص بخوان و طلب مغفرت کن

واهسته زیر لب بگو:یادت بخیر ای دوست و دستی

بر سنگ قبرم بکش و چنین بنویس:

ازرده دلی خفته در این خلوت خاموش

او زاده ی غم بود ز غم های جهان گشته فراموش

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 4:4 PM توسط Arefe |


خیلی سخته!!!

 

 

خیلی سخته بعد از چند سال تازه بفهمی که دوس داشتنش               

 دروغ بوده ولی بازم بهت بگه دوست دارم.

 

خیلی سخته وقتی که میخوابی طعم واقعی مرگ رو بچشی

ولی صبح وقتی چشمات رو باز میکنی ببینی بازم نمردی و

باید یه روز دیگه رو با خاطره هاش شروع کنی ولی اون

 دیگه پیشت نیست.پیشت نیست ولی انگار هر لحظه کنارته

 ولی تو پیش اون بودی و هیچ وقت ندیدت.

 

میگن نا امید نشو اخه درد ناامیدی رو نچشیدن،چون ناامیدی

 و تنهایی تنها هدیه هایی بود که اون بهت داده ولی تو تمام

زندگیت رو بهش دادی.

 

خیلی سخته بزرگ ترین ارزوت مرگ باشه ولی اون بتونه

 با یار تازه رسیدش خیلی راحت زندگی کنه،بعد کل ثروتت

که عشقت بوده و کاخ ارزوهات رو یکجا خراب کنه اون وقت

 زیر اوار بی مهری و تنهایی از فقر محبت روز و شب تا اخر

 عمرت بشینی و زار زار گریه کنی.

 

اصلا رسم قایم موشک زمونه اینه تو چشم میزاری و من

 قایم میشم ولی تو یکی دیگه رو پیدا میکنی.

 

خدا یا همه ی کارا رو تو کردی به هرکی دل بستم دلم رو

 شکوندی، هرجا با دیدن کسی دلم ارامش میگرفت تو اضطراب

 رو تو دلم انداختی.

 

شاید این کارا رو کردی که بغیر از خودت به کسی دیگه دل

 نبندم پس حالا کمکم کن!

                                                                                                  

                                                               کمکم کن

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 6:48 PM توسط Arefe |


عشق بازی به همین اسانی است...

 

 

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه


 

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است.

چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است .....
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است .....
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنج‌ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آن‌ها بزنی
مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است .....
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر  روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 6:38 PM توسط Arefe |