فکری به حال خستگی های دلم بکن
وقتی که بی هیچ بهانه ای
از من دور میشوی
و من نقش نگاه آسمانیت را
در جای جای یادم نقاشی میکنم
فکری به حال دلتنگی های گاه و بی گاهم بکن
وقتی که حضورت را در تمام خیابانها گم میکنم
فکری به حال دیدگان باران زده ام کن
وقتی که نبودنت را با خودم هجی میکنم
و برای رسیدن لحظه های بازگشتت
تمام جاده ها را در خورجین قدیمی ام جمع میکنم
فکری به حال آتش سرکش درونم بکن
وقتی نیستی و با نبودنت تمام شبهایم یلدا میشود
و روزهایم بس که تاریک است
روی شب را سفید میکند
فکری به حال دغدغه های بی بهانه ام بکن
وقتی میروی و من فقط با اشک چشمانم
رد پاهایت را از جاده میشویم
فکری به حال تنهایی بی پایانم بکن
وقتی برای هزارمین بار پنجره را برای دیدن آمدنت باز میکنم
و بی آنکه حتی سایه ای از کوچه گذر کند
بی اختیار صدای قدمهایت را می شنوم
فکری به حال کودک درونم بکن
که وقتی نیستی مدام بهانه میگیرد
و تمام بادبادکهایش را
درآسمانی که با نگاه تو پیوند دارد
رها میکند و ازآن میگذرد
فکری به حال آیینه های زنگار بسته ای بکن
که وقتی تو را در خود نمی بیند ترک میخورد
فکری به حال دستان نمناکم بکن
که هر چه شبنم است از روی گلها جمع کرده
تا برای رویش دوباره ات بتوانی از آن بنوشی
فکری به حال چشمهایم بکن
که بی تو اشک را هر شب مهمان لحظه هایش میکند
و برای دیدن لحظه ای که باز میگردی با تمام
خوابهای عالم قهر کرده است
فکری به حال این روزهای خسته و کشدار بکن
که وقتی نیستی هر روز سالی میگذرد
و هر لحظه هزار ثانیه دارد
فکری به حال قهوه ای چشمان بکن
که بی تو رنگ میبازدو جایش را به خاکستری
لحظه های انتظار میدهد
فکری به حال من بکن
که بی تو هیچ بهانه ای برای بودنم ندارم
و تمام امید من به لحظه ایست که آمدنت را
از دور میبینم
کاش لحظه آمدنت همین حالا باشد.jpg)